خرید بک لینک
لاغر و فرتوت و بد قواره مترسککرده به تن رخت پاره پاره مترسک هر طرف از قلب بی قرار خودش راداده به گنجشککی اجاره مترسک ساخته از تکه های قوطی کنسروهدیه به معشوقه گوشواره مترسک عاشق غمگین خسته ای که ندارددر شب این عمر یک ستاره مترسک خرده نسیمی میان مزرعه کافی استتا که بیفتد به یک اشاره مترسک نیست امیدی به قلب او که بگیردزندگیش را ز سر دوباره مترسک *** سوخت غروبی و صبحگاه نشاندندآدمکی تازه بر مزار مترسک شعر از محمد حسین نعمتی

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:55

خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریپشت سر هم چایی و سیگار و غزل، خرسندم از این مثلث تکراری باور بکنی یا نکنی می دانم، مهتاب نگاهت، شده آلوده به منبرف آمد و در سکوت این خانه نشست، دیوانه چرا هوای رفتن داری تقدیر تو این است که با من باشی، در داخل عکس روی دیوار اتاقچشمان تو گرمای اتاقم شده اند، بی منت این بخاری دیواری هر چند که نبض غزلم می بارد، هر چند که سیگار لبم خاموش استبا اینکه به رفتن تو عادت دارم، می ترسم از این ماضی استمراری حتی اگراز نبودنت دلگیرم، هر لحظه بهانه تو را می گیرمحتی اگر از برف خوشم می آمد، می خندم اگر چه از سر نا چاری خوشحالم از اینکه برف می بارد و من در داخل یک اتاق گرمم آریدر فکر مثلث جدیدی هستم، من ،تو، و همین حقیقت اجباری شعر از جواد نعمتی

برچسب: خوشحالم از اینکه تو میخندی,خوشحالم از اینکه تورو دارم,خوشحالم از اینکه هستی, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:55

میان مُشتی از ارزن چو درّ غلتان استشبیه تو کم و امثال من فراوان است بیا که هر دو به نوعی به شانه محتاجیمدوباره موی تو و حال من پریشان است تویی که نیم رخت مثل نیمه ی ماهی ستکه نیم دیگران آن پشت ابر پنهان است نه پشت ظاهر خوب تو باطنی بد نیستکه هر دو روی تو بر عکس سکه یکسان است رسیده ام به خدا از مسیر چشمانتبه نقطه ای که تلاقی عشق و عرفان است عجیب نیست به سمت تو مایلم هر دمکه نام دیگر من آفتابگردان است شعر از جواد منفرد

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:54

مباد آتش دل را به خشک و تر بفروشیو یا گذاشته باشی که بیشتر بفروشی مباد آینه ات را به چند آه ببازیدرست نیست خودت را به یک نظر بفروشی تو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن استکه هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشی برای روز مبادا نگاه دار دلت راچقدر جان بکنی تازه با ضرر بفروشی درخت باش! بلند و شکوهمند مباداکه شاخه های خودت را به یک تبر بفروشی درخت باش که گنجشک در تو لانه بسازدمباد سایه ی خود را به رهگذر بفروشی و سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیاکه نیمه شب بخری ماه را سحر بفروشی چه ساده داد و ستد می کنیم خاطره ها راچه روزگار غریبی، عجب بخر بفروشی شعر از عبدالحسین انصاری

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:54

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالمبه سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردندگرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت راگرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم! نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرمبه آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینمبرایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم میان رفت و آمدهای قایق های سرگردانبه غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم شعر از اعظم سعادتمند

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:54

صفحه بندی